سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

نان

نان فراموش نکنی

آب؟

نه ، نان، نان سخاری

مگر نمی تواند لواش بخورد؟

چرا ، می تواند نان گرد بخورد ولی برای صبحانه عادت به نان گرد ندارد. شیر را هم سفید می خورد.

بربری هم فراموش نکن، تکه ای هم سنگک

   + شهبانو - ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٦

باد شمال

امروز پرسوناژم می خواد بره زیر تازیانه های یخ زده باد سرد شمال و آفتاب شرق رو می خوام برای خودش نگه می دارد. آره خودخواه است. نیازی به یادآوری ندارد. خوب می دانم و اما تو، حق هیچ اعتراضی نداری

تن باکره اش را باید باور می داشتی، زخم انداختی بر آن و ... رحمی بایدش می نمودی. هجوم نگاههای برهنه ات بودند که آزارش دادند. نگاههای عاشقانه اش را کم سو و کم سو تر کردی، کور کردی. ای کاش گریخته بودی

 

   + شهبانو - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥

قول می دهم

قول می دهم

زندگی را، آسمان را

خنده را

شادی را

آفتاب را

عسل را

دستانم

چشمهایم

روحم

آتش

رویا هایم را

آرزوهایم

و

کودکی هایم را

ولی هرگز نگو خداحافظ فقط بگو به امید دیدار

   + شهبانو - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٢

تعادل

داره لیز میخوره روی سنگها. تلاش میکنه تعادلش رو حفظ کنه. اگر می دونست حتما کفشهای بسکت پاش کرده بود.

   + شهبانو - ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٤

چشم بسته

 دل دیوانه می گریم

   + شهبانو - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢