سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

خدایی نبود

یکی بود یکی نبود قصه من از همون اولش پر غصه بود 

هی به خودم می گفتم مگه دل یه آدم چقدر میتونه غم توش باشه؟؟؟ یعنی باز هم جا داره؟ رسیدم به اونجایی که دیگه هیچ جایی نداشت و قطره آخر ترکوندش

منفجر که شد... سیاه شد... هر بار که اشک ریخت سخت تر شد...

هر بار که توی کنج بالکن زانوهاش و بغل کرد و هیچ کسی نیومد دلداریش بده سیاه تر شد... هر بار که تا صبح خون گریه کرد و حرفهاش رو فقط توی دلش تکرار کرد و دست روی تن زخمیش کشید رو حش کبود شد ...

و هی آروم تو گوش خودش گفت خدایی هست... ولی خدایی نبود، هیچ خدایی نبود

شاید هم بود و سرش خیلی شلوغ بود 

شاید هم بود و خودش رو زده بود به کوچه علی چپ

 

خدای من ازت گله دارم

   + شهبانو - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۸