سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

چقدر موندن بدون تو سخته

 دلم میخاد دوباره تو هوای سرد برم بیرون بستنی قیفی بخورم، دلم میخاد با بچه ها بریم امامزاده ناهار بخوریم. دلم میخاد دوباره از تو بنویسم، تویی که دوس دارم داشته باشمت ولی ندارم

دلم می خواد برام شربت آلبالو درست کنی یه لیوان پر از یخ، دلم  تنگ شده برای برق نگاهت، صدات چقدر دور شده از من 

   + شهبانو - ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب.
کفش‌هایم کو؟

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

   + شهبانو - ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱

...

چشمها که بسته میشند یه دفعه دنیا وسعتش هزاران برابر می شه، همه چی سیاه میشه و محکم میخوره توی سرت

دنیا به همون اندازه تنهاییت بزرگ میشه... هر چی که گذشته میشه زخم . زخم هایی که سرشون باز موندند 

زخمهایی که نمک روشون پاشیده شده 

یه دفعه انگار که ده سال از عمرت تباه شده باشه... انگار که به اندازه تنهاییت سنگین شده باشه بارت

چقدر این روزها بهت نیاز دارم... چرا همیشه اونی که باید باشه نیست!!!!!

   + شهبانو - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥