سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

موسم دلگیری است...پشت هیچستانم

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است 
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست ... سهراب سپهری

شب سردی است و من افسرده 
راه دوری است و پایی خسته 
تیرگی هست و چراغی مرده 
می کنم تنها از جاده عبور

و ....

وای این شب چه قدر تاریک است 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است 
دیگران را هم غم هست به دل 
غم من لیک غمی غمناک است  سهراب سپهری

 

 

 

 

   + شهبانو - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

چطوری میشه که دلت پر از نفرت میشه ... تلخ میشه... سیاه میشه...

بی ریشه که میشه، زخم که می خوره و غمناک که میشه دیگه هیچ قول وطمعی براش اهمیت نداره

هر بار فکر می کنم که با ضربه بعدی حتما خواهم مرد.... ولی این ضربه ها یکی از یکی بدتر و وحشتناکت تر فقط دارن من رو تلخ می کنند و مخکم تر... دل چرکین تر، غمگین تر و شکسته تر

 

وزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد 
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند 
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند 
ابر را پاره خواهم کرد 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد 
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها 
بادبادک ها به هوا خواهم برد 
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت 
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند 
هر کلاغی را کاجی خواهم داد 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک 
آشتی خواهم داد 
آشنا خواهم کرد 
راه خواهم رفت 
نور خواهم خورد 
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

 


   + شهبانو - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤