سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

...

چه زود لبخندها دزدیده شدند

چه زود کمر خم شد و ابروها به هم گره خوردند

....

نه خیلی هم زود نشد....چند سالی سرزنش

چند سالی داد 

سالها تنهایی

در به دری

نشنیده شدن 

لمس نشدن  ....

نه خیلی هم زود نشد

هر روز دردی تلبار شد گوشه دلی کوچک

همان دلی که نمیدانم چطور دوام آورد 

همانی که نمی دانم چرا با این همه له شدن خودش را توی دریا غرق نکرد

...

آه و نفرین 

   + شهبانو - ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٦

بودن ... نبودن

به بودن ها دیر عادت کن 

و به نبودن ها زود

مردم نبودن را بهتر می شناسند

شیمبورسکا

   + شهبانو - ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٦