سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

دور شو


دور که می شوی
خودم می شوم

با دنیایی از احساسات
که گاهی عاقلانه اند
با دنیایی از خاطرات
که دنیایم را می سازند
نزدیک که می شوی
دنیایی می بینم از هراس و ناباوری
که به سختی مرا که نه
حتی خود را باور می کند.....
الهام قسیم

   + شهبانو - ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳۱

حرف برای گفتن بود ولی وای از گوشهایی که نشنیدند

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ﯾﮏ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻣﯽ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ " ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻔﯿﺪ ﺍﯾﻦ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﭙﺮﺳﯽ :

" ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺳﻨﯿﻦ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ یا مرد ﻟﺬﺕ
ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺮﺩ ؟ "
" ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ " ﻭ ﻧﻪ " ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﮕﯽ " !
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻮﻗﺖ ﻭ ﮔﺬﺭﺍ ﺍﺳﺖ .
ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﺮﺍﯼ
ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺸﺎﻥ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ
...
" ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ _ ﻓﺮﺩﺭﯾﺶ ﻧﯿﭽﻪ     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   + شهبانو - ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۳۱

شام مهتاب

https://www.youtube.com/watch?v=d92Xy3YGWek

 

شام مهتاب

   + شهبانو - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٥

29/06/08

صبح آندره و ژیلبرت رفتند... من ماندم و دخترم

خونه

حمام ، ناهارش رو دادم و خیلی زود خوابید 

من هم تونستم به کارام برسم 

ظهر بود که مامان زنگ زد

با بغض حرف زدم،  اینکه چه می کنم و خوش می گذره...

جز اینها هم نمی شه چیزی گفت، نمی تونم براشون تعریف کنم که چه حال گرفته ای دارم، اینکه چقدر دل نازک شدم، اینکه با کمترین تلنگری اشکم سرازیر می شه

شب ساعت 2 بود که خوابیدم، فکر و خیال ها ، آشفتگی ها نمیزاره چشم روی چشم بزارم... به خودم میگم زمان باید بگذره

یه خورده دیگه بگذره درست می شه

شاید سختی هام یک ماه یا دو ماه باشه

شاید تا وقتی دخترم به دنیا بیاد

تکونهاش زیاد شد ه

هر وقت که پر از دلهره، ترس و پر از غصه هستم تکونهاش بیشتر میشه

غروب ایزابل اومد

دو روز دیگه تولدم هست

   + شهبانو - ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٥

28/06/208

ساعت 10 بود که تماس گرفت

اولین باری بود که بعد از اومدنم با هم صحبت می کردیم

با شنیدن صداش دلم براش تنگ شد

منتظر بودم که بهم بگه که دلش برام تنگ شده

یا اینکه زره ای دوستم داره

ولی نه

فقط توصیه

سفارش ها

بکن و نکن ها

میزارم به حساب اینکه فکر می کنه اگر بگه من دلتنگیم بیشتر میشه

   + شهبانو - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳

کی آّ ب ریخت پشت سرم ؟

نکنه روز سفرم
خاتون خونه مادرم
وقت روبوسی آخرم
دستپاچه شد آب و نریخت پشت سرم
واسه اینه که در به درم

....

   + شهبانو - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳

27/6/2008

باید محکم باشم

به خاطر دخترم

به خاطر دخترام 

نباید اجازه بدم تمام سختی ها و دلتنگی هام اثر منفی روی اونها بزاره. باید بتونم قوی باشم

اما چطور به تنهایی این همه بار رو بکشم

   + شهبانو - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢٠

26/6/2010

صبح بیدار شدم

صدای باز شدن در میاد...

دخترکم توی تخت چشمهاش رو باز می کنه و می گه ... بابا اومد؟

و من تمام تلاشم رو می کنم تا بغضم ترک برنداره 

   + شهبانو - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۸

شیطان 1

است. اعتماد بر فرضم پیش همیشه من که باشید مطمئن اید؛ فرموده اشاره که صداقت و اعتماد مورددر

شما با اول لحظه از و گویم نمی دروغهرگز هم ممکن که نباشید این نگران شما زدم. حرفصادقانه
 
 
و اما همین جمله ها دروغ هستند...
شیطان شماره یک: 
مهین شیرازی
شیراز 
ایران

   + شهبانو - ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٦

j’ai la peau craquelée

من اون کندوی زنبوری هستم که اون بالای بالا آویخته شده

پوستم ترک خورده

بعد از تو ... خشک شدم 

کی ماه در میاد؟

و باد خنک؟

بر حسب عادت روی کاناپه به دنبال تو هستم

خدایا... اون چقدر دور شده

شب آرام 

دستت را کجا بیابم؟

خیلی قبل از غم ها...

به دنبالم بودی

مرا دیدی

دستانت گردنبندی شد دور گردنم 

و گردنم را شکستی

تو اینجا نیستی.... ولی کجایی؟

شبهای ارغوانی

شبهای تو سیاه

نه ...رها شدی

زندگی همینه

خصوصا زندگی تو 

و من احمقانه درگیرم 

 

همه چیز باید پاک بشه

این رو آرزو می کنم 

بدون تو 

و من هم موافق است

 

عصا ها مال تو 

قلب های تکه تکه هم

حسرت ها هم 

و من کندو

و من آینده شاد و پر از لبخند

و من آینده پر از هل هله

   + شهبانو - ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٤

خانه ما اینجاست...

من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛

هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.

شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...

بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم اي يار
خانه‌ي ما اينجاست ...


فريدون مشيري

   + شهبانو - ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٢

24/06/2008

بالاخره ویزا گرفتم 

دیروز بود، شب هم که چشمها روی هم نیومد. 

دخترم رو بغل می گیره ، ساک ها هم که هستند... خونه و برای آخرین بار نگاه می کنم و ازش خداحافظی می کنم 

دلم می خواست بتونم همه چیز رو مرتب کنم یا اینکه با خودم ببرم، همه چیزهایی رو که دوست دارم... 

هوای ماشین داره خفه ام میکنه، پنجره رو باز می کنم، فایده ای نداره.... دیشب بارون شدیدی زد، اون هم اول تابستون، هوا خنک هست ، در رو باز میکنم کمی بهتر شد ، ولی باید بغضم رو قورت بدم، باید... نباید اشک بریزم، ولی چطور؟  به راه می افتیم، به چهره دخترکم نگاه می کنم مه راحت خوابیده ولی هیچ نمیدونه که داره چه اتفاقایی می افته... و صدای همسرکم که می گه محکم باش

ساعت چهار رو گذشته...ما به فرودگاه می رسیم، دخترکم از خواب بیدار می شه، فروردین تازه دو سالش شد...

از تمام چیزهایی که می بینه تعجب می کنه و دیگه نمی تونه بخوابه

تمام کسانی که دارند میرند توی صف ایستادند. نمی دونم از بین اونها چند نفر خوشحالند؟ چند نفر ناراحت؟ چند نفر نگران و مضطرب؟

با دلهره مرحله آخر تمام میشه... شکم بزرگم رو زیر یک مانتوی سیاه و گشاد پنهان کردم//

تصویر همسرکم که ازش خداحافظی می کنم... تا کی؟ نمی دونم ولی چقدر بهش نیاز دارم هم من و هم دخترکم... دخترکانم...

در پاسخ دخترکم که با حالت خاصی می پرسه بابا رفت؟ سر کار؟ 

سعی می کنم با موضوع دیگری حواسش رو پرت کنم

با دیدن بچه هایی که از این طرف به اون طرف میدوند شادی می کنه و شروع می کنه

و من به خودم میگم... الان  هم بخواهی تصمیم عوض کنی می تونی.... به خودم میگم می تونی سوار نشی....

ولی چطور می تونم این کار رو بکنم؟ انگار که تنها راهی که جلوی پای من کذاشته شده رفتن هست و من باید برم.

میرسم به پاریس، تاکسی می گیرم برای راه آهن...  حوصله راننده که شروع می کنه به حرف زندن رو ندارم.

میرسیم... درست همونطوری هست که بود، همونطوری که توی سپتامبر 2007 گذرمان بهش افتاد... همون سالی که فکر می کردم دیگه این طرف ها پیدام نمی شه

یعنی این واقعیت داره؟ یعنی زندگیت داره عوض میشه؟ یعنی داره از این رو به اون رو میشه؟باورش هنوز هم برام سخته

سه ساعت انتظار برای سوار شدن به قطار مارسی... چقدر سنگین و خسته ام ، دخترکم هم همینطور ولی با تمام خستگیش داره دنبال کبوتر ها که اینقدر براش جذاب هستند میدوه و من فقط نگران گم شدنش میون این همه هیاهو هستم

یه کارت تلفن می خرم و به آندره زنگ می زنم، مثل همیشه با صدای گرم و شادش ازم استقبال می کنه، میگه که ما منتظرتون هستیم

و باز من دلتنگ می شم... و باز این حس غریب عجز به من هجوم میاره و تمام استخوانهام رو له می کنه

سه ساعت قطار، دخترکم توان من رو بریده، نمی خوابه ، فقط می خواد از پله ها بالا و پایین بره

میرسیم... دخترکم بغلم، کوله پشتی به دوش، و پتو فیلی و ساکم به دست...پتو فیلی همون پتوی محبوب دخترکم هست که به زور توی ساک کوچیکم براش جا پیدا کردم... توی این چند سال یاد گرفتم که موقع ساک بستن باید انتخاب کنی، همه چی توش جا نمیشه، یاد گرفتم که دل بکنم و دور بریزم ...

انتهای خط قطار رو تماشا می کنم و از دور هیب کو چک آندره رو میشناسم 

.....

   + شهبانو - ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٢