سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

پاشو، لباس بر تن کن

من روانشناس نیستم، شاید که اشتباه می کنم

ولی به نظرم که افسرده شدی

زمان این است که بپذیری

پرده ها را کنار می زنم  و صدای موسیقی رو کم می کنم

نیایش برای مردگان زیباست ولی اینها همه سنبل هستند

غرق نشو

و در حالی پنجره را باز می کنم  و جا سیگاری را خالی می کنم

به خودت بگو که نباید کوتاه بیایی 

ببین هنوز هم لباس خواب بر تنت داری

روی کاناپه ولو شدی

البته این خیلی عادی هست لابد

ببین، ساعت 6 بعد از ظهر است

تنها موندن توی خونه و پشت اینترنت موندن، باخت قمار، این به معنای شادی و زندگی نیست 

پاشو. آذوقه مگس جمع می کنی

چرا تصمیم گرفتی نابود شی؟ یک گلوله توی دهان!!

 

خیلی دلم می خواهد باورت کنم

تو می گویی که همه چیز رو به راه هست در حالی که اشک توی چشمهایت پر است

پاشو، لباس تنت کن، بریم یه دوری بزنیم توی محله

پاشو لطفا، به خاطر من 

خواهی دید که هوای تازه خوبت می کنه، بهتر میشی

پاشو، لباس بر تن کن

   + شهبانو - ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳