سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

هر سال دریغ از پارسال

صبح ها با فریاد، واااای دیر شد، خواب موندید. سر پا میشدیم. بعد هم نان و پنیر و کره (چه طعمی داشت، شده از آن مزه های گمشده توی کودکی)، همه دنبال قاشق که شکر حل کنند توی تلخی چای. یادش به خیر چای همزدن تو چه اعصابی خراب میکرد. با همزدن چایی میخواستی زودتر سردش کنی. 

این برنامه یک هفته در میان ما بود.

آخ که چقدر غر می زدیم، وای خانم احمدی بد اخلاق. ناظم که چوب به دست بود. معلم هایی که همه اش امتحان میگرفتن. اون یکی که توی کلاسش چرت میزدیم. هیچ وقت فکر نمی کردم برای اون شبهای پر از دلهره امتحان دلم تنگ بشه. چقدر عجله داشتم که زودتر تمام بشه. عشقم از رفتن به مدرسه دیدن احترام بود، آخرش هم که صیغه کردیم با هم. همونی که امسال اگر تو یادم نمی انداختی از یادم پر زده بود. همون که از بس زیبا بود هر روز یه خواستگار می رفت خونشون. 

چنان میروی که انگار هرگز وجود نداشته ای. دود می شوی، آه می شوی، آخ میشوی

تولد 4 سالگیت مبارک/ که حتی نمیشود برایت هدیه خرید. به چه زبانی دلداریت دهم که کودک تو هرگز چهار ساله نمیشود. که در همان سه سال و نیمه گی فرشته شد و پر کشید

   + شهبانو - ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠