سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

به یادِ آنکه رفت، برای آنکه ماند...

دلم می خواست حرفهایی بنویسم که تسلای خاطرت باشند. اما هرچه فکر کردم دیدم واژه هایم کوچکتر از آن هستند که جای خالی کسی را پر کنند. در هر صورت فکر میکنم همدردی گونه ی ظریف و کمیابی از روابط انسانی است که احتمالن رو به انقراض است. پس اگر اندکی خوراکش بدهیم، ضرر نکرده ایم. 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
 

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را

بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

 
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت

خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

 
تا از خیال گنگِ رهایی، رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت


شاید به پاس حرمتِ ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

 
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

 
دیگر اسیر آن منِ بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت 

 

 

 

                                                   افشین یدالهی 

 

 

 ***   

 

مگر یک دل کوچک چقدر جا دارد که هی غصه می چپانی توش؟ تا کی به هم دلداری بدهیم که "حتمن حکمتی در کار بوده است."؟  

اما چه می شود کرد؟ جز اینکه با این هندسه ی بی اعتدال زندگی بسازیم. که آدمهایی که دوستشان داریم، یکی یکی از لبه ی هستی پرت شوند پایین و ما هراسان آن گوشه های تاریک زندگی را به خاطر بسپاریم و اشک بریزیم و با یادشان هرمهایی فنا ناپذیر برپا کنیم و به این حکمتهای کودکانه لبخند بزنیم و منتظر بمانیم تا روزی، طومار این پرگار و تمام نقطه های تلخش در هم پیچیده شود...   

   + شهبانو - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٤