سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

...

چشمها که بسته میشند یه دفعه دنیا وسعتش هزاران برابر می شه، همه چی سیاه میشه و محکم میخوره توی سرت

دنیا به همون اندازه تنهاییت بزرگ میشه... هر چی که گذشته میشه زخم . زخم هایی که سرشون باز موندند 

زخمهایی که نمک روشون پاشیده شده 

یه دفعه انگار که ده سال از عمرت تباه شده باشه... انگار که به اندازه تنهاییت سنگین شده باشه بارت

چقدر این روزها بهت نیاز دارم... چرا همیشه اونی که باید باشه نیست!!!!!

   + شهبانو - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥