سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب.
کفش‌هایم کو؟

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

باید امشب بروم

   + شهبانو - ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱