سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

هر کسی از ظن خود شد یار من...

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جداییها شکایت می‌کند

گز نیستان تا مرا ببریده‌اند

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

...

   + شهبانو - ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٠