سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

...

تا حالا نشده ... چرا شده، خیلی هم شده 

که دلم مرگ بخواد، دلم هر وقت دیگه نمی تونی نفس بکشه می خواد که بمیره

.............................

کی بود که صدا زد زهرا؟!!!

 

دیگه هیچ آغوشی تو دنیا نمی دونه خستگی هام رو از تن و پای خستم دور کنه، یه زمونی بود که سر روی پای مادر که میزاشتم و دستش لای موهام  که سر میخورد انگار که تازه میومدم به دنیا، سالها که ازم دریغ شد انگار که مثل مزه میرزاقاسمی از یادم رفته 

   + شهبانو - ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥