سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

افسوس بر اینگونه مردان

روز یکشنبه بیست و دوم مارس 2014، قرار بود بعد از ظهر ساعت شش با. ..و بچه ها به شهر مونپلیه برویم تا در مراسم جشن عید نوروز سال 1393 ایرانی ها شرکت کنیم. به خانه ... رفتم و کتاب هایی که به عنوان کادوی سال نو برای دخترای گلم خریده بودم را بردم و به آنها دادم. برای ... هم اودکلنی خریده بودم به او دادم و با عصبانیت و خشونت همیشگی اش گفت: لازم نبود برای من کادو بخری. به جای اینکه بگوید مرسی و چیز دیگری نگوید؛ باز خشونت و دعوا داشت. این زن هرگز یاد نگرفته است که یک ذره آرام و ملوس و ملیح باشد و به خودش و دیگران آرامش بدهد. با دعوا شروع می کند و محصول و نتیجه آن همیشه دعوا خواهد بود. متاسفانه معمولاً فقط بعد از دعوا حاضر است حرف بزند وگرنه در حالت عادی حاضر نیست دو دقیقه با هم حرف بزنیم. ولی بعد از دعوا یک ساعت با من حرف می زند. ..به قول خودش آن شب به زور مرا تحمل کرد و به خاطر بچه ها بود وگرنه دوست نداشت حتی با من سر یک میز شام بخورد و ماه‏ها بود که حاضر نبود حتی یک شب در یک رستوران با من سر یک میز باشد. هر کسی برای خودش می رقصید و یکی دو بار دعوتش کردم بیا برای آخرین بار با من برقص، اما حاضر نشد. آخرین عکس یادگاری مان را هم گرفتیم تا آلبوم خانوادگی ...هم بسته شود. سال‏ها بود که ما عکس چهار نفری و خانوادگی نداشتیم.رفت و برگشت از مارسی به مونپلیه من رانندگی کردم. صبح روز بعد ساعت چهار صبح با ... و بچه ها رسیدیم خانه  بچه ها را گذاشتم توی تختواب‏شان. بعد لباس خواب پوشیدم که بروم بخوابم و او هم لباس خواب پوشیده بود. رفت داخل اتاقش و در را کلید کرد. در زدم، گفتم می خواهم با هم حرف بزنیم و او گفت داخل اتاق خواب من وارد نمی شوی. بیرون آن حرف می زنیم. آمد بیرون گفتم: ...برای آخرین بار دلم می خواهد امشب کنار هم و با هم بخوابیم و توی بغلم بخوابی. خدایی احساس سکس هم نداشتم، فقط دوست داشتم بغل هم بخوابیم. اما به خاطر لجاجت و یکدندگی و اخلاق بدی که دارد قبول نکرد، من هم به زور  او را گرفتم و گفتم می خواهم با هم باشیم، این آخرین شبی است که زیر یک سقف زندگی خواهیم کرد. قبول نکرد که نکرد. سپس، از لج من برای اینکه نرود توی اتاق خوابش و نخوابد و من بغلش نروم، همان شب ظرف ها را شست و سالن را مرتب کرد. بعد که داشت می رفت اتاق خوابش، گفتم می خواهم بغل هم باشیم، از من گفتن و خواهش کردن و از او لج کردن و دعوا کردن. متاسفانه خریت دوم زندگی ام با همین سبک خواستن و خوابیدن بغل ..را هم مرتکب شدم و او را با زور برداشتم گذاشتم روی تخت و گفتم بغلم بخواب و آروم باش؛ اما قبول نکرد که نکرد. از بس هول داد و داد بیداد کرد و فشار داد تا پشت تخت افتاد و من برای اینکه داد نزد و بچه  ها نیایند و همسایه بالایی نیاید روی دهانش را گرفتم، و باز با هم دعوا 

   + شهبانو - ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤