سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

عیدانه بود این؟

هر کسی که می نویسه... از نگاه و درک خودش از مسائل میگه>>>
داستان اون شب برای اون زنی که نمیخواست کسی به زور بهش دست بزنه با نوشته های اون مرد زمین تا آسمون فرق داره
اون زن سالهاست که آزار دیده ، کتک خورده، زمین خورده، روحش زخم دیده... مگه میشه دردهای سال ها رو چند ساعته فراموش کرد؟ 
اون زن فریاد زد، زخمی شد، دست و پا زد تا بهش تجاوز نشه، 
داشت خفه میشد... اینقدری که دور هر دو تا چشمش سه روزه که کبوده، پیشونیش درد  داره ، کبود شده
روی گلوش و بازوش زخمی شده
اون زد فریاد زد، تو رو خدا 
تو رو خدا 
تو رو خدا
اون زن فریاد زد بجه هام خوابند 
و وقتی دخترش بیدار شد... اون زن توی آغوش دخترش گریه کرد
 تنش می لرزید 
این خدایی که به تو اجازه میده زنی رو بزنی و بخواهی لباسش رو مثل گرک بدری، دستت روی دهنش بزاری تا فریادش رو کسی نشنوه ... خدا نیست
من این خدا رو قبول ندارم

   + شهبانو - ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤