سفرنامه شهبانو


زندگی من کاسه پر از گوجه سبز و چاقاله بادام نبود، پاهایم برهنه بود. بگذار تا بدوم

24/06/2008

بالاخره ویزا گرفتم 

دیروز بود، شب هم که چشمها روی هم نیومد. 

دخترم رو بغل می گیره ، ساک ها هم که هستند... خونه و برای آخرین بار نگاه می کنم و ازش خداحافظی می کنم 

دلم می خواست بتونم همه چیز رو مرتب کنم یا اینکه با خودم ببرم، همه چیزهایی رو که دوست دارم... 

هوای ماشین داره خفه ام میکنه، پنجره رو باز می کنم، فایده ای نداره.... دیشب بارون شدیدی زد، اون هم اول تابستون، هوا خنک هست ، در رو باز میکنم کمی بهتر شد ، ولی باید بغضم رو قورت بدم، باید... نباید اشک بریزم، ولی چطور؟  به راه می افتیم، به چهره دخترکم نگاه می کنم مه راحت خوابیده ولی هیچ نمیدونه که داره چه اتفاقایی می افته... و صدای همسرکم که می گه محکم باش

ساعت چهار رو گذشته...ما به فرودگاه می رسیم، دخترکم از خواب بیدار می شه، فروردین تازه دو سالش شد...

از تمام چیزهایی که می بینه تعجب می کنه و دیگه نمی تونه بخوابه

تمام کسانی که دارند میرند توی صف ایستادند. نمی دونم از بین اونها چند نفر خوشحالند؟ چند نفر ناراحت؟ چند نفر نگران و مضطرب؟

با دلهره مرحله آخر تمام میشه... شکم بزرگم رو زیر یک مانتوی سیاه و گشاد پنهان کردم//

تصویر همسرکم که ازش خداحافظی می کنم... تا کی؟ نمی دونم ولی چقدر بهش نیاز دارم هم من و هم دخترکم... دخترکانم...

در پاسخ دخترکم که با حالت خاصی می پرسه بابا رفت؟ سر کار؟ 

سعی می کنم با موضوع دیگری حواسش رو پرت کنم

با دیدن بچه هایی که از این طرف به اون طرف میدوند شادی می کنه و شروع می کنه

و من به خودم میگم... الان  هم بخواهی تصمیم عوض کنی می تونی.... به خودم میگم می تونی سوار نشی....

ولی چطور می تونم این کار رو بکنم؟ انگار که تنها راهی که جلوی پای من کذاشته شده رفتن هست و من باید برم.

میرسم به پاریس، تاکسی می گیرم برای راه آهن...  حوصله راننده که شروع می کنه به حرف زندن رو ندارم.

میرسیم... درست همونطوری هست که بود، همونطوری که توی سپتامبر 2007 گذرمان بهش افتاد... همون سالی که فکر می کردم دیگه این طرف ها پیدام نمی شه

یعنی این واقعیت داره؟ یعنی زندگیت داره عوض میشه؟ یعنی داره از این رو به اون رو میشه؟باورش هنوز هم برام سخته

سه ساعت انتظار برای سوار شدن به قطار مارسی... چقدر سنگین و خسته ام ، دخترکم هم همینطور ولی با تمام خستگیش داره دنبال کبوتر ها که اینقدر براش جذاب هستند میدوه و من فقط نگران گم شدنش میون این همه هیاهو هستم

یه کارت تلفن می خرم و به آندره زنگ می زنم، مثل همیشه با صدای گرم و شادش ازم استقبال می کنه، میگه که ما منتظرتون هستیم

و باز من دلتنگ می شم... و باز این حس غریب عجز به من هجوم میاره و تمام استخوانهام رو له می کنه

سه ساعت قطار، دخترکم توان من رو بریده، نمی خوابه ، فقط می خواد از پله ها بالا و پایین بره

میرسیم... دخترکم بغلم، کوله پشتی به دوش، و پتو فیلی و ساکم به دست...پتو فیلی همون پتوی محبوب دخترکم هست که به زور توی ساک کوچیکم براش جا پیدا کردم... توی این چند سال یاد گرفتم که موقع ساک بستن باید انتخاب کنی، همه چی توش جا نمیشه، یاد گرفتم که دل بکنم و دور بریزم ...

انتهای خط قطار رو تماشا می کنم و از دور هیب کو چک آندره رو میشناسم 

.....

   + شهبانو - ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٢