نمی آیم که بجنگم؛ میبرمشون ایران...اینها بچه من نیستند...

"برای 23 اوت یکی پیدا کن وگرنه لحظه ای که می رم فرودگاه می گذارم توی کوچه در خونه ات و با تاکسی می روم. بعد که رفتم به پلیس زنگ بزنند و بیایند ببرند سازمان های اجتماعی؛ و بقیه ماجرا با خودت.

دیگه دست از نوشتن کس شعر بر علیه من روی وبلاگت بردار. وگرنه من هم می توانم هر تهمت و تهدیدی بر علیه تو بنویسم و به دادگاه شکایت کنم که زن یک یهودی است و مادر بزرگ بچه هاش هم یهودی هستند و ملیت مضاعف از طریق یهودی ها دارند؛ جدیداً در ایران داشتن ملیت مضاعف جرم است کافی است یک یادداشت بر علیه نظام در وبلاگت هم به آن اضافه شود و ...

کوس شعر هایی که روی وبلاگت نوشتی در مورد سرقت ادبی زود بردار.
فردا شب بچه ها در خونه ت خواهند بود. آلان دیگر دیر وقت است گناه دارند.
و زنگ می زنم به پلیس و تحویل پلیس می دم.
برداشتی برداشتی. برنداشتی. هرچی دید از چش خودت دیدی.
رفتی ایران روی قبر مادر و خواهرت بری؟؟؟؟؟

۲۳ اوت عصر بچه ها را به اداره حمایت از کودکان بی سرپرست می دهم و به مقصد سوئد خارج می شوم."

پ.ن. قسمت خوب داستان اینه که کتاب زودتر پیش میره و بچه ها بزرگ شدن میفهمن چه پدربی عرضه ای داشتند.

ننگ بر همچین موجودی صلاحیت بچه دار شدن نداشت.

/ 0 نظر / 132 بازدید